سفره اي کهپهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود. فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه ودرحال مرگ. بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بسبود. راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگتو. و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايمشرم دارم. حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که توباز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند وتو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود خارهم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر بازبا باز، نبود شعار پرواز وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت در چنينقرنی كه دانش حاكم است عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است،شرمندگی است قرن، قرن آتش نيست قرن يك هوای تازه است فكرها را شست و شويیلازم است گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است نازنين ها ازسياهی تا سفيدیرا سفر بايد
منم دوست دارم محقق بزرگی باشم یکی از دوستانم می گفت: تا حالا دیدی اگر کسی مطالب افراد را به نام خودش بیان کنه افرادی که میفهم اند مال خودش نیست به اش می گن:" دزد " ولی اگر همون فرد مطالب چند نفر را صرفاً کنار هم قرار بده و به نام خودش معرفی کنه همه بهش می گن :"محقق"
منم دوست دارم محقق بزرگی باشم. کسی مثل هیچکس... من همانم که همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم و آنها را در آیینه ی بی کسی و در تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم. من همانم که بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم و یا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هیچکسی بیابم تا با هم به مرز یکتایی رسیم و در یک قدمی پایان به سرآغاز آغاز برسیم. هیچکس