هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم
زندگی قصه تلخیست
که از آغازش
بس که آزرده شدم
چشم به پايان دارم
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم،
چه بخندم،
چه بميرم،
چه بمانم
((((نامه از دختر تنهای شب))))