تبليغاتX
Karaj- Offline

Karaj- Offline

دعا

خدایا می خواهم ...

توان آن را داشته باشم که ادامه دهم

اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم

زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند

می خواهم...

امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا

تا رویاهایم همچنان ادامه یابد...

و خردمند

آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...

***

خط آخر...

همه گناهکارند....هیچ کس از خود ما گناهکارتر نیست

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:31 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

«روا نبود»

 روا نبود اینجوری تنها بذاری                                     

روا نبود زخمی رو دل جا بذاری

روا نبود بِهِم بگی دوسم داری                                    

روا نبود منو تو رویا بذاری

روا نبود به قلب من وعده بدی                                  

روا نبود نوید آینده بدی

روا نبود چشای تو برای من ستاره شه                        

روا نبود دنیای من یه عشق نیمه کاره شه

گفتی به من" دوسِت دارم"،روا نبود دروغ بگی                

اینهمه قصه های خوب از عشق بی فروغ بگی

دلم برات پر میکشید،روا نبود اسیر بشه                     

روا نبود چشای تو از دیدن من سیر بشه

به عشق قسم که من برات دربه درم                         

به عشق بی دووم تو که من فقط تو رو دارم

به چشم پر فریب تو که من هنوز منتظرم                    

منتظر شنیدن صدای تو همسفرم

متظرم بیای بگی" منو ببخش پشیمونم"                       

بگی که" از دوریِ تو پریشونم،پریشونم"

منتظرم بیای بگی" دوریِ تو چه دردی بود                 

شبای بی تو بودنم عجب شبای سردی بود"

من تو خیالم همیشه میبینمت پشیمونی                     

میبینمت برگشتی و میگی که خیلی داغونی

من میدونم یه روز میای،اما نمی گم دیر میشه              

هر وقت بیای این دل من، بازم برات اسیر میشه

قشنگ نازنین من، تنها گذاشتی این دلو،روا نبود           

قسم به تو که جز وجودِ گرم تو هیچی برام دوا نبود

                                                                    مجمو عه شعر حلالم کن

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 16:15 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

امشب كسي براي هميشه غروب كرد...

قرار است امشب دو ماهی بمیرند

که دیگر سراغی ز دریا نگیرند

قرار است چشمان ما بسته گردند

اگر چه پر از آرزوهای پیرند

و بوی جهنم که آید از این شهر

و مردان اینجا چه نا سر به زیرند

تمام فصولی که می آید امسال

بدون شک از ابتدا سردسیرند

بعید است امسال دستان سردم

بدون بهار شما جان بگیرند

و یک سال دیگر گذشت و نفسهام

از این لحظه های پر از غصه سیرند

شب سرد و بی انتهای زمستان

قدمها مردد ولی ناگزیرند

دو خط موازی رسیدن ندارند

دو خط موازی فقط هم مسیرند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:27 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

خاطرات

ديروز دفتر خاطراتم رو ورق مي زدم از توي همه ي خاطرات يه چيز  مشترك بود آرزوي سلامتي   آرزوي موفقيت آرزوي سربلندي و........   همه با آرزوهاي خوب جمله هاشون رو تموم مي كنن ولي چند تا از جمله خيلي تو چشم ميزد جملاتي كه يكي از دبيرانم نوشته بود

" آنكه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد . حتي حق آنكه ديگر دوستمان نداشته باشد . نميتوان از او رنجشي به دل گرفت بلكه تنها بايد از خود رنجيد كه چرا آنقدر كم شايسته محبت باشيم كه دوست ما را ترك كند ، و اين خود دردي كشنده است."

و يكي از دوستانم اينو نوشته بود

" در پيروزيها و موفقيت ها مغرور نباش و در شكست ها و نا كامي ها غمگين نباش "

من هم براي تمام دوستان آرزوي موفقيت ، سربلندي ، پيروزي، سلامتي ، كاميابي،سرافرازي،و..... مي كنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:22 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

داستان خلقت انسان از کلام خداوند

سلام دوستان گلم   مطلبي رو مينويسم که هميشه با شنيدنش ارام ميشم و به واقعيت خودم بيشتر پي ميبرم
زماني انديشه من اين بود که منه انسان به خاطر خطاي انساني خود به اين سرزمين فرستاده شده ام و خداوند زمين را تبعيد گاهي براي انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفي جز ازمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه ها است که گذشتن از ازمايشات سخت خداوندي بسيار سخت به نظرم ميامد و هميشه از منظر دلهره انگيزي در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم
گرچه بر زبانم نام خداوند " رحمن " جاري بود اما وقتي به کاوش در لايه هاي زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويري از خداوند در من به وجود امده و مانند همين تصوير رو در ذهن افراد بسيار ديگری هم ، به وضوح ديدم
اما امروز ( به نقل قول از استادي ) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر انچه از اين به بعد خواهيد خواند ، کلام خداوند است که مي خوانید

و خداوند اين چنين ميگويد که :

اي عزيز دله من ، چرا فکر ميکني که رابطه من با تو اين است
و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستي و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم
و اين داستان ، داستان حضرت ادم نيست
داستان توست
خوده تو
روزي که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زماني که نامش را شب قدر نهادم ، تصميم گرفتم که متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را
و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستی را
از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در وراي اين زمين ، کهکشانها و منظومه هارا
و هر انچه را که اراده کردم طراحي و خلق کردم
اما وقتي نگاه کردم به اين جهان با عظمت که  حيرت انگيز است از کوچکترين ذره ان ، که اتمي باشد و بزرگترين هاي ان ، که خلق کهکشانها است
ولي بازهم برام اهميتي نداشت و من را ارضا نکرد
و بعد اراده کردم پديده ديگري بيافرينم که در جهان هستي ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی دیگر دوست داشتم که يک آيينه اي بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه هاي زيباي خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم
و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان افريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغییر نیست و این یک اصطلاح استو براي معاشقه با محبوبي ، با دستهاي مبارک خودم " تو "را افريدم
سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داري به عنوان فکر، و کاري کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم
اما همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي  ، روحي را در تو ميدميدم
اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم  ، هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم
و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم
و تو برخواستي

انسان شدي

و به محض اينکه من ، نگاهي به قد و قواره رعناي تو انداختم بي اختيار کلامي بر خود گفتم که براي هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم

"
فتبارک الله احسن الخالقين "
 
و وقتي بر خود به خاطر خلقت تو افرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم اي ملائک

"
اني جاعلٌ في العقده خليفه "
اي ملائک بياييد من در روي زمين براي خود جانشين افريدم
سجده اش کنيد

و ملائک به پاي تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد
و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و  آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که
"
نحن اقرب بکم من حبل الوريد
ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم "

و تو هميشه و همه جا در اغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه هاي تو در اورده ام
"
وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض "

که اگر خود را بشناسی و باور کنی ، میتوانی هر چیزی را که بخواهی خلق کنی و در این راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود
و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم  و تو را براي خودم "
"
خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي "

ولي بدان
که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي
و هر چه که بخواهي به تو ميدهم
"
ادعوني استجب لکم "

فقط هوشيار باش و انديشه کن  و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ،  تو هم مانند من ، هر انچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني
نکند که خود را دست کم بگيري
خودت را باور کن و انديشه کن
اگر هوشيار باشي تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتواني بهترين زندگي را رقم بزني و در نهايت به بهشت خود من بيايي

اين کلام خداوند بود براي من و براي تو
 
(
تماما" به نقل قول از استاد گرامي دکتر علي رضا آزمنديان)

رد پای خدا

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:55 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

خدا حافظ

خدا حافظ همين حالا

همين حالا كه من تنهام

خدا حافظ به شرطي كه

بفهمي تر شده چشمام

 

خدا حافظ كمي غمگين

به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني كه من و

از چشم تو مي ديد

 

اگه گفتم خدا حافظ

نه اين كه رفتنت سادست

نه اين كه ميشه باور كرد

دوباره آخر جادست

 

خدا حافظ واسه اينكه

نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو

همينه رسم اين دنيا

 

خداحافظ  خداحافظ

همين حالا خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:18 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

قصه. غصه.غصه. قصه و .....

نمی دونم قصه از کجا شروع شد!
 
اصلا نفهمیدم کی شروع شد!
ولی وقتی به خودم اومدم
 
دیدم آخر قصه ام
تازه اون لحظه بود که فهمیدم
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم
ولی افسوس!
چاره ای نبود باید دل می کندم
درست مثل همیشه!!
برخلاف میلم!
اونااول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و شدن همه فکروذکرم
منوحسابی به خودشون وابسته کردن
بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن
بدون اینکه به فکر آخروعاقبت من باشن
آره...
بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد
ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود
با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم
دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...
 
آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن
منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم
اونم اینه که:
                  
   دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم...
 
برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدردوستش دارم
 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:28 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

  

  قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:7 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

آيا اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم.
درختان جاده زندگيم در حا خشك شدن هستند. 
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.
                             لعنت به اين دنيا
          

عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.


                 
 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:27 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

چراديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.؟
دیروز داشتم قصه چوپان دروغگو و بعضی از داستانهای کتاب فارسی ابتدایی  را به خواهر زادم میگفتم که گفت پس چرا ما تو کتابمون این قصه را نداشتیم من هم این جواب را دادم .

( از همه نویسندهای کتب درسی معذرت میخواهم )

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

یادش بخیر داستان حسنک کجایی ُتصمیم کبریُ میهمان ناخوانده (کوکب خانم) دهقان فداکارو پتروس همیشه از روی اینها مشق و دیکته می نوشتیم و  حالا اینها شاید فقط قصه باشد برای ما تا با گفتن اینها کوچکتر ها را  سرگرم کنیم

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:34 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

پند هایی برای زندگی
۱.    از حکیمی پرسیدند:چراتو شنیدن بیش گفتن توست                 

   گفت مرا دو گوش داده اند و یک زبان،دو بشنو و یکی بیش مگو.

                           

۲.  همه کس حق زندگی کردن دارد،ولی لیاقت آنرا ندارد.

                                

۳.همه چیز وقتی زیاد شود ارزان میشود۷به جز علم و عقل

                                      

۴.جمال اگر چه مایه شرافت است،ولی مقرون به هزار شر و

آفت است.

                    

۵.همه ی رنگها قشنگند به غیر از دو رنگی.

                            

۶.هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار

               ای بسا محرم با یک نکته مجرم میشود.

                         

 از وبلاگ قشنگ پند روز(PandeRooz)

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:21 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟

 

اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......

 

ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....

 

به ستاره اي خيره شو كه اگه  كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:21 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

............
وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:51 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد اگر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:46 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

غرور

 

 سالها پيش به من مي گفتي

  كه مرا هيچ دوست مي داري    

 گونه ام گرم شد ز سرخي شرم 

    شاد و سر مست گفتمت آري

 

     باز ديروز جهد مي كردي

         تا زعهد قديم ياد آرم

    سرد و بي اعتنا تو را گفتم

      كه دگر دوستت نمي دارم

 

      ذره هاي تنم فغان كردند

    كه خدا را دروغ مي گويد

جز تو كامي ز كس نمي خواهد

 جز تو ياري ز كس نمي جويد

 

     دوستت دارم و نمي گويم

     تا غرورم كشد به بيماري

 گر چه مي دانم اين حقيقت را

      كه دگر دوستم نمي داري

 

شعر از سيمين بهبهاني

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:33 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

فصل مرگ

بگذريم اي دوست

 

در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوه است

 

در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ

 

چون مصاف كاه با كوه است

 

راستي هيهات

 

واژه تفريق

 

آبروي جمع را برده است

 

قاري بيگانگي ها نيز

 

بر ضريح سرد هر پيوند

 

فاتحه خوانده است

 

بگذريم اي دوست

 

فصل فصل مرگ مردان است...

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:32 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

درباره

منم دوست دارم محقق بزرگی باشم
یکی از دوستانم می گفت: تا حالا دیدی اگر کسی مطالب افراد را به نام خودش بیان کنه افرادی که میفهم اند مال خودش نیست به اش می گن:" دزد " ولی اگر همون فرد مطالب چند نفر را صرفاً کنار هم قرار بده و به نام خودش معرفی کنه همه بهش می گن :"محقق"

منم دوست دارم محقق بزرگی باشم. کسی مثل هیچکس...
من همانم که همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم و آنها را در آیینه ی بی کسی و در تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم.
من همانم که بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم و یا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هیچکسی بیابم تا با هم به مرز یکتایی رسیم و در یک قدمی پایان به سرآغاز آغاز برسیم.
هیچکس

ناوبری
نویسندگان

parnian کسی مثل هیچکس...
m.parnian

پیوندهای روزانه

آپلود
آرشیو پیوندهای روزانه

پیوندها

کارت پستال درخواستی
قالبهای کارت پستالی
دوست خوبم دانیال گلم (قلب شکسته)
بازی و سرگرمی
جزيزه تنهایی من .
جزيره متروكه
sms
سرگرمی
آپلود
دوست خوب و مهربانم (فاطمه خانم)گفته های یکتای من
کلاغ بازیگوش
دوستان خوبم لیلا و امین ( و اما عشق ... )
دوست خوبم مریم خانم
!!!دونه هاي گرم برف
سکوتت ابتدای ویرانی من شد
خوابی که از سرت پرید من بودم
اینم وبلاگ حامد جونم :d
Online Dictionary :: ديکشنری آنلاين
متخصص و جراح قالب وبلاک -
دانلود موزیک های جدید فقط در اینجا
موبایل
سیاوش

آرشیو
آرشیو تاریخی
آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: آرام