تبليغاتX
Karaj- Offline

Karaj- Offline

سلام
سلام ای جاودانه ی سبز

ای تکرار زندگی
ترانه ای بخوان
برای رگهای یخ زده ام
تااز قساوت سرما رها شوم
ای تبلور دوباره
از جنس خویش
با سرانگشت سبزت
فرشی بباف
تا جسم خسته ام
از لطافتت آرام گیرد
ای شکوه زمین و آسمان
چه خوش آمدی که از قدمت
خاک کهن سرشار از جوانه شد
ای مملو از نوا ونغمه های جان فزا
بیا که از ترنمت
طنین یخ زده ی صدایم شکسته شد
نوروز
ای رسم مهر و دوستی
تصویر سبزم از تو
بیا
که غبار آیینه ها
از قدمت زدوده شد
سلام ای جاودانه ی سبز
ای تکرار زندگی.
 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:44 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

خدايا دلم را بهاری کن !
بهار می آيد با نسيم ملايم نوروزی
و بر دستان نياز زمين ، گلهای لاله را می نشاند
و بر سینه خشکيده دشت ، رودها را جاری می سازد
بر قلب قناری ، ترانه می ريزد
و در دل فسرده و سرد بيابان، چمنزارها و سرسبزی را هديه می کند
کاش در دل من هم بهار سر می زد
لاله های سرخ ايمان می روئيدند
و قناری ترانه نيايش سر می داد
و اشک نياز را بر چشمه های خشکيده چشمهايم جاری می ساخت
يعنی من هم می توانم سبز شوم ؟!
بهاری شوم !!!...
به سرما گفتم از قلبم بيرون رود
غم و غصه را نيز با خود بيرون کند
به جايش بر پهندشت بيابانهای دلم
گل سرخ ايمان خواهم کاشت
پنجره قلبم را گشودم
و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوری که از پنجره بر دلم می تابيد ،
پهن کردم ...
سين اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،
سين دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،
سين سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،
سين چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،
سين پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،
سين ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت ،
و سين هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز
براستی حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام
و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام
آيا بهار به دلم راه می يابد ؟! ...
در کناری به نظاره می نشينم
ناگهان احساسی در من بيدار شد ...
نوری از پنجره به آئينه تابيد
و سفره هفت سين را غرق در نور کرد
نور اين آرزوهای سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود
و شوقی زيبا برای پرواز ، در دلم جوانه زد
آری !
حال بهار را با تمام وجود حس می کنم
و خواهم گفت : دلم بهاری شد ...
می خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم
و آرزو می کنم که هفت سين آرزوهايتان
را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد
و می گويم :
بيائيد دلتان را بهاری کنيد و بهار را برای همگان بخواهيد .
 
***
يه يادداشت کوتاه برای متن ...
 
چه زيباست وقتی دعا می کنی بهار به دل همه راه پيدا کنه و دل همه بهاری بشه  اونوقته که از هفت سين آرزوهای قشنگت طيفی از رنگهای رنگين کمان ايجاد می شه
 که از طرف آسمون به دلت راه پيدا کرده .
وقتی تو آرزو کنی دل ديگری هم بهاری بشه اين رنگين کمون هفت آرزو
 از دل تو به دل بقيه هم يه کمان می ندازه ...
حالا فکرش رو بکن وقتی همه برای هم آرزو کنن تا دلشون بهاری بشه
چه کمانهايي از آرزوهای زيبا از دلهای عاشق به دلهای عاشق ديگه
کمان می ندازه و دل همه راهی به سوی آسمون پيدا می کنه .
پس آرزوهای سبزت رو برای همه بخواه تا دنيا قشنگ تر
و بهار دل ها رنگين کمونی تر بشه .
دلتون بهاری .
***
موقع سال تحويل برای همه دعا کنيد به ياد همه باشيد ...
و برای طلوع خورشيد عدالت دستها را به آسمان بلند کنيد ...
از اين که در اين مدت با شما خوبان همراه بودم خوشحالم و برای تک تک شما آرزوی سالی پر خير و برکت همراه با سلامتی و سعادت خواهانم ...
لطف حق هميشه يارتان ...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 19:40 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

جادوي سكوت

 

من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
 من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 11:7 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

تو را به دادگاه خواهند کشید..............................

شاید به حبس ابد محکوم شوی.

جزییات جنایت معلوم نیست.

اما...........

اثر انگشت تورا روی قلبی شکسته

 

یافتند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:41 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

رود مي نالد ...
جغد مي خواند ...
غم بياميخته با رنگ غروب
مي تراود ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:35 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

باران
باران
گوش كن
تو تنها مونس من درين شبهاى بهارى

رعد
تو فرياد من درين لحظه هايى
بلند تر شو
تا دلم آرام گيرد

پاييز كجاست؟!
تا همه رنگ مرا ببينند: زرد و غمناك

ابرها
هيچگاه نرويد با باد
شما چشمهاى منيد

بهار است
من گلى پژمرده در آنم

بيا تا رنگم سبز و بهارى شود
تو تنها
تولدى براى زمين من

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 9:40 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

 

  اي يگانه معبودم كه تو را چون گلهاي بهاري و شكوفه هاي درختان در بهار دوست دارم .

 

وقتي كه شب مي شود وقتي كه ستگارگان آسمان كور سوزان از زير كهكشان بيرون مي آيند تازه غم بزرگ من آغاز مي شود در اين دنياي كه

 

 نامردان عصا از كور مي دزدند من خوش خيال محبت آروز مي كردم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:56 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

صبوري يعني چه؟

دوستان تا بحال به صبوري فكر كرده ايد ،صبوري يعني چه؟ صبوري يعني تحمل كردن؟صبوري يعني كنار آمدن با محدوديتها؟صبوري يعني فقط ديدن و در دل آرزوها و خواهشها را بيش از گذشته پررنگ كردن؟ من سعي كردم با زبان الكن خود يه چيزهايي بنويسم با توجه به حال و هوايي كه دارم.

صبوري يعني بال پروانه را سوختن

صبوري يعني لب از لب دوختن

صبوري يعني چشم برهم نهادن و مردن

صبوري يعني از حجم عشق خوشه اي نبردن

صبوري يعني نديدن آنچه ديدني ست

صبوري يعني نگفتن آنچه گفتني ست

صبوري يعني حجم دل از انبوه خاطرات

صبوري يعني پناه بردن به مي و مسكرات

صبوري يعني بنده ساقي و ساغر شدن

صبوري يعني از سراب عشق سيراب شدن

صبوري يعني محو رخ يار بودن

صبوري يعني واله يار و دل ننمودن

صبوري يعني انتظار ،انتظار،انتظار

صبوري يعني ديدن عقربه هاي ساعت بي عار

صبوري يعني انتهاي بي كسي

صبوري يعني نگراني ،دل واپسي

صبوري يعني آغوش خالي عشق

صبوري يعني كلاغ در وادي عشق

صبوري ،رنگ بنفش زنبق است

صبوري ،صداي زجه هاي نيم شب است

صبوري ،داغ عشق مهربان ست بردل

صبوري ،پاي عشق بانوي عشق ست درگل

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:39 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

خدا
 
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد
 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:31 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

خدا را شکر می کنم که به حرف زنم گوش دادم

مردی گناهکار را از طرف حاکم احضار کردند تا به مجازات برسانند. گناهکار که در باغ خود، درختهای بِه و انجیر بسیاری داشت، فکر کرد یک سبد بِه برای حاکم، تحفه ببرد بلکه از مجازات رهایی یابد. اما زنش او را منع کرد و گفت: بِه گران است و نتیجه هم معلوم نیست، بهتر است یک سبد انجیر ببری که اگر حاکم آدم مهربانی باشد، همان کفایت می کند و اگر نه قیمت آن اقلاً کم است

 

مرد دهقان همین کار را کرد ولی حاکم - که از رشوه اوقاتش تلخ شده بود - حکم کرد دهقان را همان جا واداشته، انجیرها را دانه دانه به صورت او بزنند تا تمام شود.

 

مرد دهقان در موقع اصابت انجیرها، پیوسته خدا را شکر می کرد و می گفت: الهی! الحمدالله! خدایا، هزار مرتبه شکر!

 

حاکم پرسید: شکر گفتن برای چیست؟

 

مرد جواب داد: خدا را شکر می کنم که به حرف زنم گوش دادم و انجیر آوردم، والا خودم می خواستم یک سبد بِه بیاورم و اگر بِه آورده بودم، حالا از ضربات آن صورتم له شده بود!

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:0 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

"هیچ کس"، معشوق توست

 

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد. 

 

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. 

 

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

  

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

  

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

  

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

  

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

  

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

  

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

 

 

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.

 

 

 جز خدا که همیشه با او بود.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:13 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

پیش به سوی سرزمین آفتاب !

در غروبی غمگین

باز دل قصد سفر دارد

التماسم می کند تا بمانم اما

دیر زمانی است که ببریده دلم

شاید از بند نفس باز گشاید قفل دل

محبوس نیاز و نفس است باز دلم

 

قافله راهگشای ما نشد

صبر ایوب کمک کار نشد

با عمرم به التماس گذشت

باید آن میوه سرداب ربود

تا چند کنم عذر این کار ننموده بسی

راه دل پل به دلدار نداد

همنفس ببرید نفس راه مرا

در سحر آشفته بازار مرا

تکه کرده تکه تکه

سقف دل باز کرده چکه چکه

مایوس شدم مست خرابات کجاست

گوید مرا خود کرده ام

تدبیر نیست زنجیر نیست

تا ابد زندان دل او گشته ام

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:40 توسط parnian کسی مثل هیچکس...


 

خدايا !

در آستانه كار خطيري قرار دارم

با اين كه تلاش كرده ام

اما قلبم آكنده از بيم است .

نگراني ،باختن نيمي از نبرد است ،

تشويش ، نيروي ذهن را مي سوزاند

و اين گونه نمي توان مفيد بود .

خدايا !
ياريم ده تا مشوش نباشم

و نجوا كنم :

زورق من كوچك است

خدايا ، به تو توكل مي كنم

و همه چيز خوب پيش مي ررود .

خدايا ، به تو  اعتماد ميكنم

و همه چيز خوب پيش خواهد رفت.

ياريم ده تا مشوش نباشم

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:44 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

به اسمان نگاه کن

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:27 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

عشق با روح شقایق زیباست

عشق باحسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر حقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:39 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:49 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

اين يک اقدام ملی است
 

 

 

 

لطفا آدرس ايميل خود را در فرم زير نوشته و آن را برای گوگل ارسال نمائيد تا از گوگل تقاضا نمائيم برای دومين سال متوالی لوگوی نوروز باستانی را در سايت خود قرار دهد

اين تلاش يک اقدام ملی ، مردمی و خودجوش برای کسب حرمت جهانی و اقتدار برباد رفته ايرانی است

 

 

www.esfahanhost.com/nowrouz

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 10:24 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

من

من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ...

 

که خسته نشوی ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ...

 

 که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که اعجاب انگیز باشم ...

 

که اعجاب انگیز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که سیاه باشم ...

 

 که سیاه نباشم ... که آخرین برگم تلخ باشد ... که آخرین برگم تلخ نباشد ...

 

 من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنویس

دزدی از وبلاگ دوست خوبم داش محمود گلم

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:27 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 10:6 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

دروغ

  

love u

 

دروغ ميگفت.ديگری را دوست ميداشت.

 

بارها گفتم دوستم داری؟گفت:آری

 

تا ديری خاموش بودم.ولی آخر از پای شکيب افتادم و گفتم:

 

راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگری بستی؟

 

گفت:نه!

 

فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

 

عاقبت باآرزوی فراوان پيش آمد و گفت:

 

مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم

 

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتی اين بار هم من بتو دروغ گفتم:

 

ترا نخواهم بخشيد

 

بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه ميخواستم 10 تا ميخواستم
مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.و
 حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.10تا بستني هم كفافمو نميده!!!

اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون ۱۰ تایه بچگی حامد جونم

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:38 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

گاهي شعر سراغم را مي گيرد گاهي تو
چه فرقي مي كند
هر دو ختم مي شويد به دلتنگي من

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 13:7 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

شاید دیگر دیر است
 ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم

و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم

تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند

....و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد

................گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد

.................و باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم

 

 
 

عبور از کوچه باغهای خاطره باز دلم را فشرد اما در آن سالهای دور کوچه باغها شکل دیگری داشتند برگهای سبز و جویهای روان در خاطرم مانده اما امروز برگها روی زمین ریخته اند و کسی نیست که آنچه را جمع کند و جرم آنها فقط و فقط زردی است راستی آن بوته عقاقی که شاخه ای از آن برایت چسده بودم هنوز سبز است و منتظر است تا شاخه ای از آن بچینند اما افسوس که دیگر این کوچه ها

..........بی عبور شده اند

و بازهم  در این کوچه ها تنها قدم می زنم تا شاید رد پایی از تو ببینم

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:1 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

خداحافظي «افشين» از خوانندگي: مي خواهم زندگي عادي داشته باشم
 خبرگزاري انتخاب : افشين خواننده ايراني مقيم لوس آنجلس در گفتگو با بي.بي.سي خبر از خداحافظي از دنياي خوانندگي داد.
به گزارش خبرگزاري «انتخاب»،‌ وي گفت: اين آلبوم در اصل دومين آلبوم اصلی و اخرين آلبوم من است. يک زمانی آرزويم اين بود که خواننده بشوم. امدم و خواننده شدم وبه چيزی که می خواستم رسيدم. عاشق اين کار هستم، اما در زندگی، موضوعی پيش آمده که مجبورم کارم را ترک و از آن خداحافظی کنم.
افشين ادامه داد: نمی توانم درباره اين پيش آمد زياد توضيح بدهم. اما می توانم بگويم که تصميم دارم يک زندگی عادی داشته باشم. چون به عنوان يک خواننده زندگی کردن واقعاً سخت است. دوست دارم مثل بقيه ازدواج کنم و يک زندگی
بی دردسر داشته باشم.
وي در واكنش به سخن مصاحبه كننده كه اين اقدام را «تكاندهده» خواند گفت: من واقعاً عاشق خوانندگی هستم و کارم
را واقعاً دوست دارم! ولی خوب در زندگيم يکی را دوست دارم که به خاطرش فکر کنم ارزش دارد از خودم و احساسات خودم بگذرم. چون به من گفته يا شغلت يا من!
افشين همچنين اعلام كرد كه بعد از دوران خوانندگي قصد دارد يک رستوران ايتاليايی متعلق به پدرش مشغول به كار شود.
 
  

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:59 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

عشق و تحصیل . . .

از پس شیشه ی عینک ،استاد  

                        سرزنش بار به من می نگرد     

                           باز در چهره ی من می خواند           

                     که چها بر دل من می گذرد       

                            می کند مطلب خود را دنبال :  

                             " بچه ها !عشق گناهست ،گناه      

                      وای اگر بر دل نو خواسته ای       

   لشکر عشق بتازد بیگاه

 !..."

 می نشینم ،همه ساعت خاموش     

                         با دل خویشتنم دنیائیست      

                              ساکتم ، گرچه به ظاهر- اما ...   

                         در دلم با غم تو غوغائیست

 " مبصر " امروز چو اسمم را خواند              

      بی خبر داد کشیدم : " غایب ! "            

           رفقایم همگی خندیدند !...               

                    که جنون گشته به طفلک غالب              

                بچه ها هیچ نمی دانستند ،               

                     که من آنجایم و دل جای دگر       

                       دل آنهاست ڀی درس و کتاب                    

          دل من در پی سودای دگر !...                  

من بیاد تو و آن روز بهار             

                     که تورا دیدم درجامه زرد                           

          تو سخن گفتی ، اما نه زعشق                      

      من سخن گفتم ، اما نه ز درد 

 من بیاد تو و آن خاطره ها                 

                 یاد آن دوره که بگذشت چو باد                     

       که دراین وقت به من می نگرد                

            از ڀس شیشه ی عینک ، استاد

 

ومن تقلب کردم!
اما چه بي انصافي ِبزرگي!
قبل از تقلب بود که ترکه ي خيس ِجدايي چشمانم را سرخ کرده بود!


نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 10:5 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

با اینکه ازت دور شده ام ولی من به فردا امیدوارم...

باز خوانی حسرت ها و امید های از دست رفته کاری بیهوده است.

من به فردا امیدوارم...

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است.

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را که می گذرد.

سرنوشت از پیش رقم خورده است.

نباید غصه ای خورد...

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه

..........

...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:15 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

تسلیت
اندوه خود را از تخریب حرم امام هادی(ع)و امام حسن عسگری (ع) در پی بمب گذاری در سامرا ابراز می داریم .

تصاوير

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 21:47 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

نه ،باران نمی آید ،گوشه ی خانه نشسته ام وچتری را باز کرده ودسته اش راکه به عصای وارونه می ماند دردستانم می چرخانم . دیوانه نشده ام ،همیشه زندگی مرا به بازی می گیرد بگذار برای چند لحظه هم من زندگی را به بازی بگیرم !

چتر بالای سرم نیست آن را روبه روی خود گرفته وازداخل به ابرهای سفید ورنگ آبی اش که مثل آسمان است،نگاه می کنم. خیال می کنم چتر،دایره ی چرخان زندگی ست در دستان من . زیرلب می گویم روزهای رفته عمر ...روزهای رفته عمر وچتررا خلاف عقربه های ساعت تند وتند ترمی چرخانم تا حدی که دیگر نه ابری می بینم و نه آسمانی !

سرم گیج می رود . چشمانم را می بندم و این بار چتر را جهت عقربه های ساعت آهسته می چرخانم و می گویم مثلا" روزهای باقی مانده ...روزهای باقی مانده !

از صدای خنده ای به خود می آیم و از خیال دست کشیده به آن خنده می خندم

به این لحظه که تنها زمان ممکن برای زندگی ست . »

عشق دروغ !!!

رفته بودیم که دورازانظاردیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیرروشنایی مات ماه گردش کنیم ...

آسمان کاملاً صاف بود . معهذا ، پاره ای ابرسیاه ، صورت نازنین ماه را ، درسیاهی خود ناپدید می کرد... گفتم :آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابرسیاه ، ازگریبان ماچه می خواهد ؟...اشاره به ابر کرد ، آهی کشید وگفت :آن ؟!...

آن ابر نیست!عصاره است!عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است...

روی ماه را پوشانیده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من وتو نباشد...

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 19:34 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 11:47 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

عشقم دار فاني را وداع گفت.

انگار همين ديروز بود كه سر آوردنش به خونه با مادرم دعوام شده بود ولي خوشبختانه پدر از من طرفداري ميكرد و ميگفت: خوب دوستش داره بذار بياردش ديگه.

آخ كه چقدر خوشحال بودم كه بالاخره اوني كه دوستش داشتم نصيبم شد، اسمش ركسانا بود، پوستش سبز بود چشمونش سياه...، هميشه با متانت راه ميرفت، خيلي آروم راه ميرفت، وقتي تو آغوشم ميگرفتمش سرش رو به سينم ميماليد من هم يه حس خوبي ميكردم و محكمتر تو آغوش ميگرفتمش و...

چقدر دوستش داشتم، به هر دري زدم تا گيرش آوردم، توي دنيا تك بود بارها از اين و اون بهم پيشنهاد دادن كه ازش بگذرم، آخه خيلي خوشگل بود هر كسي ميديدش عاشقش ميشد...

بعضي وقتها يا بهتره بگم خيلي وقتها با هم ميرفتيم استخر و شنا ميكرديم انقدر زيبا شنا ميكرد كه خدا ميدونه. هميشه وقتي از سر كار ميومدم خونه ميومد توي بغلم و مرفتيم با هم روي تخت ميخوابيديم، تخت من يه نفره بود ولي هر دومون توش جا ميشديم آخه هميشه همديگرو بغل ميكرديم، يه روز وقتي كه بغل هم خوابيده بوديم تازه بيدار شدم كه ديدم خوابيده روي سينم منم محكم گرفتمش توي بغلم و دمر شدم و روش خوابيدم چشمهاش رو باز كرد حس كردم داره بهم ميخنده منم لبش رو به زحمت بوسيدم و...

اما خدا اون روز رو براي هيچ كس نياره كه عشق رو از خونتون بكشن بيرون يه روز كه رفتم خونه ديدم پنجره شكسته و خون هم اونجا ريخته ديدم به لبه هاي تيز پنجره موهاي مشكي چسبيده، سري رفتم توي خونه ديدم تختم خونيه و عشقم همه چيزم ركسانام رو كشتن، روي همه جا يه اثري از پاي گربه بود، حتي روي تخت همونجا بود گربه‌ي سياه همسايمون ميخواستم همونجا بكشمش فكر مي كردم همسايمون اومد و ركسانا رو به زور برده خونشون ولي گربش خونيه.

تا اومدم برم كه پام به يه چيزي خورد و تقي صدا كرد، ديگه هيچي نفهميدم روي دو زانو نشستم و اون چيزي كه از ركسانام مونده بود رو بغل كردم.

لاك ركسانا بود فهميدم كه مرده، زدم زير گريه. ميدونستم اگر لاكش ازش جدا بشه تا چند لحظه زنده ميمونه اما ديگه دير شده بود ركساناي من رو خورده بودن، اون نامردها لاك‌پشت خوشگلم رو خرده بودن.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 17:54 توسط parnian کسی مثل هیچکس...

درباره

منم دوست دارم محقق بزرگی باشم
یکی از دوستانم می گفت: تا حالا دیدی اگر کسی مطالب افراد را به نام خودش بیان کنه افرادی که میفهم اند مال خودش نیست به اش می گن:" دزد " ولی اگر همون فرد مطالب چند نفر را صرفاً کنار هم قرار بده و به نام خودش معرفی کنه همه بهش می گن :"محقق"

منم دوست دارم محقق بزرگی باشم. کسی مثل هیچکس...
من همانم که همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم و آنها را در آیینه ی بی کسی و در تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم.
من همانم که بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم و یا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هیچکسی بیابم تا با هم به مرز یکتایی رسیم و در یک قدمی پایان به سرآغاز آغاز برسیم.
هیچکس

ناوبری
نویسندگان

parnian کسی مثل هیچکس...
m.parnian

پیوندهای روزانه

آپلود
آرشیو پیوندهای روزانه

پیوندها

کارت پستال درخواستی
قالبهای کارت پستالی
دوست خوبم دانیال گلم (قلب شکسته)
بازی و سرگرمی
جزيزه تنهایی من .
جزيره متروكه
sms
سرگرمی
آپلود
دوست خوب و مهربانم (فاطمه خانم)گفته های یکتای من
کلاغ بازیگوش
دوستان خوبم لیلا و امین ( و اما عشق ... )
دوست خوبم مریم خانم
!!!دونه هاي گرم برف
سکوتت ابتدای ویرانی من شد
خوابی که از سرت پرید من بودم
اینم وبلاگ حامد جونم :d
Online Dictionary :: ديکشنری آنلاين
متخصص و جراح قالب وبلاک -
دانلود موزیک های جدید فقط در اینجا
موبایل
سیاوش

آرشیو
آرشیو تاریخی
آبان 1388
تیر 1388
اسفند 1387
دی 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: آرام